حكيم زجاجى
705
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ز باغر نيارست گفتن سخن * چو گوهر به الماس سفتن سخن كه باغر قوى دور از آزرم بود * دلير و جفاجوى و بىشرم بود زمين را ببوسيد باغر بجاى * بيامد نشست از برون سراى چنان تا بيامد وصيف دلير * به دستور گفت آن سرافراز شير كه بنويس منشور باغر بجاى * بكن زود توقيع و برجا مپاى هراقطاع كايتاخ فرخنده داشت * دگر هرچ از آزاد و از بنده داشت تمامت به باغر ببخشيد مير * بفرمود دستور كامد دبير وصيف اين بگفت و روان شد ز پيش * بيامد پرانديشه زى جان خويش بغا شد به دنبال آن شيرمرد * عتاب از سر ناز آغاز كرد كه چيزى به من منتصر داده بود * به رويم در كام بگشاده بود از آنگه كه ايتاخ در پرده شد * وز او خاطر جعفر آزرده شد هم اقطاع و هم ملك ايتاخ راست * به فرمان شاهان پيشين مراست چرا مستعين را نگفتى ز حال * مرا كردى اى كامران پايمال وصيف سرافراز دادش جواب * كه از من سر مهربانى متاب من از بيم باغر بگفتم سخن * كه بود ايستاده در آن انجمن تو دانى كه دارد زبان دراز * ببايد بريدن از آن سرفراز بغا گفت اكنون يكى كار كن * خرد با دل خويشتن يار كن برو اين سخن مستعين را بگوى * رضاى دل نامداران بجوى گر او بازگردد سخن ديگر است * بدين جاى هم دار و هم منبر است گر او گويد آن از بغا بازگير * به باغر سپار اى امير خطير پس آنگه دگر باشد آن كاروبار * ببينيم تا چون شود روزگار چو بد با بغا نامبرده حريف * بر مستعين رفت حالى وصيف بگفت اين حكايت به مهتر نهفت * دل مستعين گشت با درد جفت به دو مستعين گفت كارى خطاست * كه كرديم و كژ چون توان كرد راست بر ما بغا به ز باغر يقين * به دل در از اين جاى گيرند كين بغا را بمان بر سر كار خويش * مرنجان پى اين دلت يار خويش وصيف دلاور به دستور گفت * بدان مهربان مرد مستور گفت